فاطمه فاطمه است

دستفروش

شنبه, ۲۷ شهریور ۱۴۰۰، ۰۲:۵۳ ب.ظ

به نام خداوند مهربان

 

باغ میوه

فرض کنید که شما یک باغ بزرگ و پر میوه دارین. یک روز شخصی رو در باغتون میبینین که داره بدون اجازه ی شما از میوه‌های باغ شما می چینه و می خوره. شما میرین و بهش میگین این درختها مال باغ منه و شما اجازه ندارین از میوه‌های باغ من استفاده کنین. او جواب میده: من نمیدونستم اینجا باغ شخصیه. فکر کردم یک مکان عمومیه چون هیچ نشانه ای وجود نداره که محدوده ی شخصی یک باغ رو مشخص کنه. از شما معذرت خواهی میکنه و باغ شما رو ترک میکنه. شما به این نتیجه میرسین که باید با یک وسیله‌ای محدوده ی باغ خودتون رو مشخص کنین. بنابرین اطراف باغ رو نرده کشی میکنین و توری می کشین. حالا محدوده ی باغ مشخصه و دیگه هیچ آدم باشخصیتی وارد باغ شما نمیشه. اما ممکنه آدم بی‌شخصیتی پیدا بشه و با وسیله‌ای نرده ها و توریها رو پاره کنه و وارد باغ بشه و میوه‌ها رو برداره. البته این آدم چون باشخصیت نیست احتمال بعضی از شاخه‌های درختان رو هم میشکنه و خسارتهای مهمتری رو هم به باغ شما میزنه. برای اینکه جلوی این آدم رو بگیرین چه کار میکنین؟ قطعاً با کمک یک سگ نگهبان مشکل کم میشه اما حل نمیشه. چون وقتی آدمی شخصیت سطح پایینی داشته باشه ممکنه بلایی هم سر سگ بیچاره بیاره و خسارت بیشتری به باغ بزنه. چاره‌ای ندارین جز اینکه دور تا دور باغ رو دیوار بکشین تا کسی میوه‌های باغ رو نبینه و طمع نکنه.

آیا با این کار باغ خودتون رو محدود کردین؟ قطعاً نه! چون باغ شما از اول هم محدود بود. بلکه دزدها رو محدود کردین تا به باغ شما وارد نشن و به میوه‌های شما دست درازی نکنن.

 

قلمرو یا حریم

توی کتاب زبان انگلیسی دبیرستان یک درسی بود به اسم territory. اون زمان این کلمه رو قلمرو ترجمه کردیم. می‌گفت که اطرافیان شما بیشتر از یک مقدار نمیتونن به شما نزدیک بشن. اگر غریبه باشن ممکنه اصلاً باهاتون ارتباط برقرار نکنن یا در مورد مسائل کلی باهاتون حرف بزنن. اگر همکار شما باشن در مورد مسائل کاری با شما حرف میزنن اما اجازه ندارن در مورد مسائل شخصی شما صحبت کنن. دوستان شما کمی به شما نزدیکتر هستند و در مقابل اونها قلمروی شما کمی کوچکتر میشه. یعنی اونها میتونن بیشتر به شما نزدیک بشن. خانواده ی شما از همه به شما نزدیکتر هستند و البته بعضی امور تا حدی شخصی هستند که حتی خانواده شما هم به خودشون اجازه نمیدن در موردشون با شما صحبت کنن.

اگر امروز میخواستم کلمه ی territory رو ترجمه کنم، حریم رو کلمه ی مناسب تری میدونستم.

آدمها هر کدوم حریم مشخصی دارند. بعضی آدمها با غریبه‌ها هم در مورد مسائل شخصی صحبت میکنن اما بعضی آدمها کلاً کمتر ارتباط برقرار میکنن و کمتر به دیگران اجازه میدن که وارد حریمشون بشن. در هر صورت، رفتار هر آدمی مشخص کننده ی حریم اون آدمه و البته برای هر کس میشه با رفتارمون حریم مخصوصی تعریف کنیم.

 

برخی از آدمها حریم وسیعی دارند و انتظار دارن که این حریم ها حفظ بشن. مثل شخصیتهای سیاسی. هرچقدر مقام یک انسان بالاتر باشه حریم وسیعتری داره. بعضی آدمها هرگز در مورد مسائل کوچک و شخصی صحبت نمیکنن. این‌ها آدمهای بزرگی هستند.

 

یکی از رفتارهایی که در نشان دادن حریم به دیگران خیلی مؤثر و مهمه طرز لباس پوشیدن آدمهاست. هر چقدر لباس یک نفر کاملتر و پوشیده تر باشه، حریم وسیعتری رو معرفی میکنه.

 

حُرمَت

یک روز یک آقای دستفروش در ساعت اوج ترافیک در مترو وارد واگن خانمها شد. واگن شلوغ بود و دستفروش مجبور بود که از بین خانمها کمی به سختی عبور کنه. من بهش اعتراض کردم که چرا در ساعت شلوغی وارد قسمت خانمها شده. قسمتی از جوابش این بود:من با شما کاری ندارم و فقط میخوام فروش کنم..

چند هفته بعد، همون مرد وارد واگن خانمها شد و این بار چند تا خانم غیر چادری بهش اعتراض کردن که چرا توی ساعت شلوغی وارد واگن خانمها شده و از بین خانمها رد میشه. جوابش این بود: اگر به محرم-نامحرمیه چرا آرایش میکنین و موهاتون رو بیرون میذارین؟ ..

این دستفروش هر دوبار، در حد شخصیت خودش حرف زد. اما یک نکته‌ای رو به من یاد داد. انگار داشت به یک خانم چادری می‌گفت: من حریم تو رو میشناسم و وارد حریمت نمیشم و برات مزاحمتی ایجاد نمیکنم. به اون خانمهایی که آرایش داشتند و پوشش کاملی نداشتند می‌گفت: تو حریم بزرگتری برای خودت تعریف نکردی که از من انتظار داری حریم بزرگتری رو حفظ کنم.

 

اسلام برای خانمها به‌قدری ارزش قائل شده که بهشون اجازه داده که حریم وسیعی داشته باشن و به هرکسی اجازه ی ورود به حریمشون رو ندن. تعریف این حریم، یک خانم رو محدود نمیکنه بلکه برای غریبه‌ها محدودیت ایجاد میکنه. اسلام به مردهای با‌شخصیت دستور داده که بدون اجازه وارد حریم هیچ خانمی نشن و به خانمها دستور داده که به هیچ‌کس اجازه ی ورود به حریمشون رو ندن مگر کسانی که خدا اجازه ی ورود رو صادر کرده. در‌واقع حریم یک خانم رو خداوند مهربان تعریف کرده و این باعث شده که دیگه هیچ‌کس به خودش اجازه نده روی حرف خدا حرف بزنه. مگر اینکه یک خانم خودش رو در رده ی انسانهای کم ارزشی قرار بده که حریم خاصی ندارند یا حریم کوچکی دارن..

سکه گران شد.

سه شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۲:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز قیمت سکه از مرز 7 میلیون تومان گذشت. این روزها قیمت‌ها رو به رشد هستند و همه چیز همین‌طور گران‌تر می‌شود. این وضعیت در طول چند سال اخیر به وضعیت غالب تبدیل شده و هر روز منتظر رشد بیش‌تر قیمت‌ها هستیم.

در جامعه‌ی ما سال‌هاست که مرتب قیمت‌ها افزایش پیدا می‌کنند؛ بی حساب و کتاب؛ با کوچک‌ترین اتفاقی. مردم نگران هستند که این وضعیت تا کی ادامه پیدا خواهد کرد؟ از این به بعد چطور باید زندگی کنند؟ ...

در جامعه‌ی ما عده‌ای هر روز فقیرتر می‌شوند و عده‌ای هرروز غنی‌تر.

درجامعه‌ی ما عده‌ای از آب گل آلود ماهی می‌گیرند و این ماهی‌ها روز به روز بزرگ‌تر می‌شوند.

هر بار که مردم جامعه‌ی ما می‌فهمند که چه ماهی‌های بزرگی نصیب چند نفر شده عصبانی می‌شوند. بعضی‌ها هم احساس می‌کنند که جا مانده‌اند.

در جامعه‌ی ما عده‌ای به این چیزها فکر نمی‌کنند چون درگیر گرفتاری‌های زیادی هستند مثل بیماری و مشکلات خانوادگی و ...

در جامعه‌ی ما گروهی برای خودشان نردبانی درست کرده‌اند و در حال صعودند. هر چه شرایط سخت‌تر می‌شود، نردبانشان بلندتر می‌شود. نردبانشان در آسمان پیش می‌رود و یک روز بقیه‌ی مردمی که گرفتار گرانی و ارزانی و مشکلات بودند، خواهند فهمید که جامانده‌اند. در جامعه‌ی ما عده‌ای هستند که هر شب در قنوت نماز شبشان، دعای ابوحمزه می‌خوانند. قیمت سکه هرچقدر باشد، روزیشان را از صاحب روزی طلب می‌کنند و به وسایل رسیدن روزی نگاه نمی‌کنند. نه این‌که مشکل نداشته باشند، یا در مقابل مشکلات اطرافیانشان بی‌تفاوت باشند یا وظیفه‌ی خود را در مورد طلب روزی فراموش کرده باشند؛ وضعیت موجود را می‌بینند و تحلیل می‌کنند و هر چه از دستشان بر بیاید انجام می‌دهند اما سرگرم بازی‌های دنیا نمی‌شوند.

نردبان بعضی از آدم‌ها به عرش خدا نزدیک شده و ما هنوز به فکر ساختن نردبان نیفتاده‌ایم.

 

قانون

پنجشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ۰۹:۱۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم.

از زمانی که اجتماع انسان‌ها به‌وجود اومد و جامعه به قوانین و مقررات احتیاج پیدا کرد، یه سوال مهم در مورد اداره‌ی جامعه پیش اومد: چه کسی یا کسانی باید در جامعه حاکم باشند؟ به عبارت دیگه، قوانین و مقررات رو چه کسی باید وضع کنه و حرف چه کسی باید قانون باشه؟

مثلاً هر عاقلی قبول داره کسى (یا کسانی) باید در رأس کار قرار بگیره که نسبت به مردم دلسوز باشه، کسى که از هواى نفس خودش پیروى نکند و اموالی که در اختیارش هست برای خودش برنداره و دستوراتی نده که به نفع خودش و اطرافیانش باشه و به ضرر بقیه مردم و کل جامعه.

در طول تاریخ، مدل‌های مختلف حکومتی بوجود اومدند مثل سلطنت (حکومت فرد بر مردم)، دموکراسی (حکومت مردم بر مردم) و غیره که در جوامع مختلف در طول تاریخ امتحان شدند و نقد شدند. اما کدوم مدل حکومتی واقعا قابل اجراست و بهترینه؟

خالقی که ما رو آفریده، در قرآن، حق حاکمیت رو مخصوص خدا معرفی کرده؛ یعنی فقط خدا حق حکومت بر انسان‌ها رو داره. فقط خداست که باید حرفش قانون باشه و دستوراتش باید بی چون و چرا اجرا بشه. این قوانین و دستورات رو میشه در قرآن پیدا کرد که شامل پیام‌هایی از جانب خداست برای بشر.

یکی از دستورات خدا در قرآن، اطاعت از رسول و اولی الامر هست و در مورد رسول فرموده که قانون خدا رو بیان می‌کنه و حرفی از خودش نمی‌زنه. پس تا این‌جا خدا خودش رو حاکم مطلق معرفی کرده و بعد هم رسول رو مامور کرده تا قانون خدا رو پیاده کنه و برای پیاده کردن قانون خدا باید حکومت رو در دست بگیره و حاکم باشه. بعد از رسول باید از اولی الامر اطاعت کرد و ما شیعیان معتقدیم اولی الامر، 12 امام معصوم هستند. پس حاکم بعد از رسول، امامان هستند که البته امروز، بهشون دسترسی نداریم. یعنی امکان این وجود نداره که امام زمان ما که الان زنده هستند و در میان ما زندگی می‌کنند در راس امور باشند و مستقیما برای ما قوانین الهی رو بیان کنند و در جامعه پیاده کنند.

حالا اونایی که در زمان یازده امام دیگه زندگی می‌کردند، چه وضعی داشتند؟ همه به امام زمانشون دسترسی داشتند؟ مثلا کسانی که در ایران زندگی می‌کردند و راهشون دور بوده چطوری باید با امام زمانشون ارتباط برقرار می‌کردند و دستورات رو دریافت می‌کردند؟ حکومت دست امامان نبوده جز چهار سال حکومت امام علی علیه السلام که همون موقع هم در همه جا حکومت امام جریان نداشته و مثلا وضع شام و تبلیغات معاویه اون وضع افتضاح بوده! پس اون زمان هم این مشکل وجود داشته.

در زمان امام صادق علیه السلام، مردی به نام عمربن حنظله از راه دور میره پیش امام زمانش و به ایشون میگه ما از شما دور هستیم و به شما دسترسی نداریم، اگر بین ما اختلافی پیش بیاد، اجازه داریم به قاضی‌ای که حکومت تعیین کرده مراجعه کنیم؟ امام فرمودند نه اجازه ندارین و اگر کسی از شما به چنین قاضی مراجعه کنه و اون قاضی درست حکم کنه و طبق حکمش، بهش مالی برسه، اون مال حرام هست چون به حکم طاغوت گرفته درحالی‌که خدا دستورداده به طاغوت کافر شود.

می‌پرسه پس باید چه کار کنند؟

"فرمود: باید نگاه کنند ببینند از شما چه کسی است که حدیث ما را روایت کرده، و در حلال و حرام ما مطالعه نموده، و صاحب‌نظر شده و احکام و قوانین ما را شناخته است...  بایستی او را به عنوان قاضی و حاکم بپذیرند، زیرا که من او را حاکم بر شما قرار داده‌ام. پس آن‌گاه که به حکم ما حکم نمود و از وی نپذیرفتند بی‌گمان حکم خدا را سبک شمرده و به ما پشت کرده‌اند و کسی که به ما پشت کند به خداوند پشت کرده و این در حد شرک به خداوند است."

یعنی امام صادق علیه السلام قاعده‌ای تعیین کردند برای زمان عدم دسترسی و علاوه بر این‌که اون شخص واجد شرایط رو به عنوان قاضی معرفی کردند به عنوان حاکم هم معرفی کردند.

در زمان غیبت صغری هم یک نفر، از طریق یکی از چهار نایب امام زمان، نامه‌ای میده و امام جوابش رو می‌فرستند. یکی از مطالبی که پرسیده بوده جوابش این بوده:

در خصوص حوادثی هم که پیش می‌آید به راویان حدیث ما رجوع کنید، که آنان حجت من بر شما هستند ومن نیز حجت خدا بر آنان.

پس یکی از شرایطی که باید حاکم داشته باشه تا حکومتش حکومت طاغوت نباشه، "راوی حدیث امامان" بودن هست که البته هرکسی نمیتونه راوی حدیث باشه. باید کسی باشه که بفهمه کدوم حدیث صحیح هست و کدوم نیست و خلاصه اینکه باید به اصطلاح امروز، فقیه باشه. یعنی علوم خاصی رو بلد باشه که بتونه بر اساس حکم خدا دستور بده.

(این روایت، توی کتاب دینی یکی از مقاطع تحصیلی خودمون هم بود که برای اثبات مساله‌ی مرجع تقلید استفاده شده بود و البته اشتباه بود. مساله‌ی مرجع تقلید از بدیهیات عقلی و کاملا مرسوم بوده و دلیلی نداشته کسی از امام زمان در مورد مرجع تقلید سوال بپرسه.)

چند تا روایت دیگه هم هست که از مجموع این روایات، و یک سری دلایل عقلی و بعضی از آیات قرآن، شرایطی که حاکم جامعه اسلامی باید داشته باشه نتیجه گرفته میشه. مثل عدالت، تقوا، قدرت و چیزهای دیگه. به مدلی که با این روش به دست میاد، "حکومت ولایت فقیه" میگن.

ما باید بگردیم از بین خودمون کسی رو پیدا کنیم که اون شرایط رو داشته باشه. چنین شخصی میشه حاکم؛ حاکمی که مورد تایید امام معصوم هست. اما مشکل اینجاست که ما نمی‌دونیم چه کسی اون شرایط خاص رو داره. ما، نه همه‌ی علما رو می‌شناسیم و نه می‌دونیم کدومشون از بقیه بیشتر تقوا( و بقیه شرایط رو) دارند. بنابراین گروهی رو مامور می‌کنیم که دنبال چنین شخصی باشند و وقتی که او رو پیدا کردند، به عنوان ولی فقیه معرفی کنند و تکلیف شرعی ما اینه که از چنین کسی اطاعت کنیم. این گروه، باید همیشه مواظب باشند که اگر اون شخص یه زمانی دچار انحراف شد، یا یکی یا برخی از اون شرایط رو از دست داد، از جایگاه ولایت فقیه پایین بیارن و شخص بهتری رو منصوب کنند. به این گروه، خبرگان رهبری می‌گیم که وظیفه‌ی انتخاب رهبر و رصد رفتار او رو دارند. نکتهی جالب این‌جاست که رهبری که انتخاب می‌شه بر خود اعضای خبرگان رهبری ولایت داره و تا زمانی که شخص مورد نظر، در جایگاه ولایت فقیه قرار داره، اطاعت از او بر خود اعضای خبرگان رهبری هم واجبه. واضحه که اگر هر کس حتی ولی فقیه از اعضای خبرگان رهبری درخواست کنه که وظایف نظارتی خودشون رو انجام ندن، چنین خواسته‌ای بی معنی هست. چون رصد رفتارهای رهبر از وظایف اون‌هاست. همچنین اگر متوجه بشن که رهبر، دیگه اون ویژگی‌ها رو نداره پس اطاعت از چنین شخصی دیگه بر اون‌ها واجب نیست.  

حالا فرض کنیم کسی ادعا کنه که رهبر، داره راه اشتباه رو میره یا صلاحیت رهبر بودن رونداره. اگر بدون مدرک داره حرف میزنه یا داره طبق شنیده‌ها (و احتمالا شایعات) صحبت می‌کنه داره در نهایت بی‌تقوایی تهمت می‌زنه و باید جوابگو باشه. اما اگر مدرکی داشته باشه، باید به خبرگان رهبری که نماینده مردم هستند، مراجعه کنه و مدارکش رو ارائه کنه. این کار وظیفه‌ی شرعی اون شخص هست و اگر این کار رو نکنه، باید در قیامت جوابگو باشه.

خبرگان رهبری هم وظیفه‌ی شرعی دارند که مساله رو بررسی کنند و در مورد رهبری که دچار اشتباه به این بزرگی شده تصمیم درست بگیرند. اگر این کار رو انجام ندن، وای به حالشون و وای به حال ما که چنین ماموریت مهمی رو به آدم‌هایی دادیم که لایق نبودند.

اکثر آدم‌ها با تئوری مساله‌ی ولایت فقیه مشکلی ندارند و فقط مشکلشون اینه که آیا کسی که الان در جایگاه ولی فقیه قرار گرفته همون کسی هست که باید در این جایگاه قرار بگیره؟ در واقع مردم ما نگاه می‌کنن می‌بینن یه سری اتفاقاتی داره توی جامعه می‌افته که با اسلام مغایره و داره خیلی از مردم رو اذیت می‌کنه. یه عده از مسئولین و نزدیکانشون ثروتمند شدند و یه عده دارن از فقر رنج می‌برن.

اگر شخص امام علی علیه السلام حاکم جامعه باشن ما راضی خواهیم بود؟ وقتی امام علی علیه السلام حاکم شدند، یه روز به مردم گفتند نمازهای مستحبی رو به جماعت نباید بخونین. (این کار در زمان خلفای قبلی رسم شده بود.) یک نفر از میان جمعیت بلند شد، شمشیرش رو بیرون کشید و گفت ای علی! اگر بخوای از راه راست منحرف بشی خودم با این شمشیر راستت می‌کنم! یعنی حتی از امام زمانشون به اندازه‌ی کسی که احکام اسلام رو می‌دونه اطاعت نمی‌کردند. الان هم تا زمانی که همگی مطیع فرمان اسلام نباشیم وضع همینه. ایرادهای مسئولین جامعه (امثال رئیس جمهور و وزیر و وکیل‌ها) معمولا ایرادهایی هست که در جامعه بین مردم به صورت فرهنگ غالب وجود داره. مثلا اگر از کسی بپرسیم پارتی بازی خوبه یا بد، می‌گه قطعا بده. اما بیشتر ما وقتی برای خودمون پیش بیاد که با واسطه بتونیم کارمون رو پیش ببریم، رویگردان نیستیم. خیلی از مردم ما اگر بتونن با رشوه کارشون رو راه بندازن رشوه می‌دن در حالی‌که همه‌ی ما می‌دونیم که این کار حرامه. یه کارمند ساده به اندازه‌ی رشوه‌ی چند هزار تومانی و کم گذاشتن از کار، دستش می‌رسه مال حرام به‌دست بیاره، یه رئیس بانک، سه هزار میلیارد دستش می‌رسه، یه وزیر یا رئیس جمهور دستش به جاهای بالاتری می‌رسه.. مشکلات جامعه‌ی ما به خاطر اطاعت نکردن از حاکم مطلق(خدا) و  فرهنگ غلطی هست که همگی داریم نه به خاطر این‌که سعی کردیم کسی رو حاکم کنیم که دستورات خدا رو در جامعه پیاده کنه.

Kinds of Love

جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۴۸ ق.ظ

In the name of Allah


I have a lovely friend, Fatima. We know each other since living in the dormitory of university

In the dormitory, everybody liked Fatima and enjoyed living and speaking with her. She made everybody happy and her absence and presence were completely clear. Her home was very far from the university and she went to home rarely. So, when she went home, she did like to stay more.

One day, she went to home and had to come back for an affair. But that affair canceled and I understood since I was at the university. One of our roommates asked me that night: "did you hear that the affair has been canceled?"

  I said: "yes, and I called Fatima to tell her stay home more."

She wondered, "why did you do that? Don’t you like Fatima? Don’t you want her to be next to you?"

Of course I did like, I did love Fatima very much and she knew.


It was only the difference between my definition of love and her definition:

  •   I love you means: I enjoy being with you and I like you to be next to me; even if you are not happy with me.

  •   I love you means: I like something happen to make you happy. I like to do everything for you; even if it makes me to be in hardship.

I told this story for some of my relatives and friends. All of them agreed that the first one is not the meaning of love; it is a kind of “being selfish”. The valuable love is the second one.

Frankly, I thought so much ..  there is a problem .. When you love someone in the second way, you want to do something to make your lover happy. You will be a slave in some sense. You will do anything to make him or her happy; maybe without thinking; even if it is “saying lie”, “killing someone” (!) or any other faults.

This kind of love can make someone more valuable or less.

If you choose a worthy lover, you will do something valuable to make him or her happy, and you will be a more valuable person; and vice-versa.

Now, suppose that you fall in the love with someone who loves you too in the second way, knows your need, does something to satisfy you, and wants you to be a perfect person; wants you to never lie, to be kind with people, to be brave and so on;

Not for the sake of himself, but for the sake of yourself.

In this case, you will grow up with the aid of this love. You will change yourself into a worthy person.


Choose your lover carefully, choose a worthy one.


Love the unique God (Allah), who is the most worthy lover.



دختر سه ساله

پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۱ ق.ظ

به نام خدا

سر و صدای هیات و دسته‌ی عزاداری محل به گوش می‌رسید. تمام اهل محل، مشکی پوش شده بودند. فاطمه، با اشتیاق زیاد، چادر مشکی‌ جدیدش را برداشت. مادرش به تازگی آن‌را برایش دوخته بود. چند بار آنرا دور خودش پیچاند تا بالاخره بالا و پایینش را پیدا کرد و روی سرش انداخت. با هر حرکتی چادرش عقب‌تر می‌رفت و روسری سرمه‌ای‌اش را هم به عقب می‌کشید و موهای خرمایی رنگ و کم پشت فاطمه را بیشتر نمایان می‌کرد. با وجود این‌که چادر، کش داشت، ولی هنوز هم نگه داشتن آن روی سرش بسیار مشکل بود. مادر و پدر، با لباس مشکی به طرف در آمدند. از چادر سر کردن فاطمه خنده شان گرفت. مادر، چادر پشت و روی دخترش را و روسری‌ای که حالا تقریبا روی شانه‌ها افتاده بود، مرتب کرد و هر سه از در خانه بیرون رفتند.

حال و هوای کوچه، با همیشه فرق داشت. زن و مرد، به سمت مسجد می‌رفتند. همه یکرنگ و یکدل؛ همه مشکی پوش و عزادار .. بعضی از مردها زنجیر به دست بودند و بعضی از زنان، سربندهای "یا حسین" و "یا زینب" بر سر کودکانشان بسته بودند. زنجیرهای پسر بچه‌ها فقط سه رشته زنجیر داشت ولی خودشان هم میدانستند که همین سه رشته زنجیر، آنها را در مصیبت روز عاشورا با فرزندان خردسال امام حسین علیه السلام، شریک خواهد کرد. کم کم صف‌های دسته‌ی سینه‌زنی محل، شکل گرفت. طبل‌ها و سنج‌ها، آماده شدند برای نظم دادن به بزرگترین نمایش دسته جمعی سال؛ برای اعلام ورود دسته به خیابان‌های شهر و برای اعلام وجود خونخواهان امام حسین علیه السلام.

نوحه خوان، پشت بلند گو قرار گرفت و آماده‌ی خواندن شد. فاطمه، از روی شانه‌های پدر پایین آمد و پدر، وارد دسته شد. با وجود این‌که از آن پایین، چیز زیادی پیدا نبود، اما فاطمه محو تماشای اجزای کوچک و بزرگ تشکیل دهنده‌ی دسته‌ی عزاداری شده بود. زن‌ها در انتهای دسته و در اطراف خیابان قرار گرفتند تا بدرقه‌ی راه لشگر نمادین باشند. بالاخره همهمه ها پایان پذیرفت و نظم و هماهنگی حاکم شد. نوحه خوان، شروع به خواندن کرد و دسته، آرام آرام، به حرکت در آمد. صدای سنج‌ها، کوچه را پر کرد و پس از آن، دسته‌ی طبل، بر پوسته‌ی آن فرود آمد و تمام همسایگان دور و نزدیک را از راه افتادن دسته‌ی عزاداری با خبر کرد. صدای پیاپی طبل و سنج به گوش رسید و فضا را عاشورایی کرد. ناگهان، صدای مردی شنیده شد که فریاد زد: نزن داداش نزن! .. یه دقیقه نزن!

صدای سنج قطع شد. صدای جیغ کودکی شنیده می‌شد. ولی مسئول طبل انگار، صدا را نمیشنید. همه ی چشمها در جستجوی صدای مرد بودند. صاحب صدا دوباره فریاد زد: نزن! و به طرف جوان طبل به دست رفت. او که تازه متوجه ماجرا شده بود، چوب طبل را پایین آورد. اکنون دیگر، فقط صدای جیغ و گریه‌ی فاطمه به گوش می‌رسید که پدر را صدا می‌کرد. صدای طبل، او را ترسانده بود. مرد جوان، به طرف فاطمه رفت و در حالی که او را از زمین بلند می‌کرد گفت: چی شد عمو؟ چرا گریه می‌کنی؟ ترسیدی؟ این که چیزی نیست عمو! این طبله. نگاه کن..

ولی فاطمه ترسیده بود و گریه‌اش بند نمی‌آمد. مادر فاطمه که متوجه نشده بود دخترش کی دستش را رها کرده است، به طرف دختر دوید. ولی پدر فاطمه، زودتر رسید و او را از بغل مرد جوان گرفت و از مرد، تشکر کرد. مرد، بغضش را خورد و سرش را پایین انداخت و به نشانه‌ی دوستی، دست به بازوی پدر فاطمه زد و رفت. از گریه‌ی فاطمه، جمعیت، به گریه افتاد. دیگر دست کسی به طبل و سنج نمیرفت. همه به فاطمه‌ی سه ساله که از ترس، به پدرش چسبیده بود دست اورا میفشرد نگاه میکردند که هنوز گریه می‌کرد. مردم، به یاد کودکان خردسال بنی هاشم، اشک می‌ریختند. نوحه خوان، با صدای بغض آلود، شروع کرد به خواندن روضه‌ی روزهای اول محرم که صدای طبل و ولوله، دل دخترکان را به ارتعاش در آورده بود. سر و صدای مردمانی که به سپاه یزید ملحق می‌شدند تا امام زمان خود را بکشند .. روضه‌ی عصر عاشورا که دیگر کسی برای دفاع از حرم نمانده بود، چه برسد به دست مردانه‌ای که ترس دختر بچه‌های یتیم را از آن‌ها بگیرد و نوازششان کند .. روضه‌ی شام غریبان، روضه‌ی اسارت بزرک زادگان و حرمت مداران، روضه‌ی خرابه‌ی شام ..

کجایی رقیه جان؟ ببین! این جماعت، همه خودی‌اند. هر چند دیر رسیده‌اند، اما خودی‌اند.. برای یاری پدر بزرگوارت آمده اند.. برای پاک کردن اشک یتیمی از گونه‌هایت، برای عرض تسلیت به عمه جانت آمده‌اند..

صدای این طبل‌ها به تلافی آن طبل‌هایی که دشمنان پدرت می‌کوبیدند برای لرزاندن دل شما و اعلام جنگ! نکند صدای این طبل را با آن اشتباه بگیری! نکند ..

گریه به نوحه خوان مجال نداد.. فاطمه دیگر دست پدر را نمی‌فشرد ..

 

Imagine that ..

پنجشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۲ ب.ظ

 

Imagine that you have worked too much all the previous years. At last, you could own your home ..

تصور کن که سالها کار کردی و با کار و تلاش زیاد، بالاخره صاحب خونه شدی.

Imagine that your older son has born when you had had some financial problems, then you nurtured him hardly. He is 20 and he is a very clever student in one of the best universities.. Of course you love him ..

تصور کن که پسر بزگترت در اوج مشکلات مالی شما متولد شد و شما سختیهای زیادی برای بزرگ کردنش کشیدین. 20 سالشه و دانشجوی باهوش یکی از بهترین دانشگاه‌هاست.. عاشقش هستی..

Imagine that when you get back to home after a long and hard work day, your kind wife ruins your boredom with her smile ..

تصور کن که وقتی بعد از یک روز سخت و پرکار، به خونه بر میگردی همسر مهربانت با لبخندش خستگی‌هات رو از بین میبره.

Imagine that you have a nice and beautiful lovely daughter, similar to her mother, kind, and kin. You have too many wishes for her and her happiness. She is a teenager ..

تصور کن که یک دختر خوب و زیبا و دوست داشتنی داری، مثل مادرش مهربان و تیز. برای خوشبختیش آرزوهای زیادی داری. یک نوجوانه.

Imagine that your youngest son is 3. You enjoy watching his innocence face that is similar to angels; you forget all of your problems when you hear his energetic voice ..

تصور کن که پسر کوچکت 3 سالشه. از نگاه کردن به چهره‌ی معصومش لذت می بری؛ شبیه فرشته هاست. تمام مشکلاتت رو فراموش میکنی وقتی صدای پر انرژیش رو میشنوی.

Imagine that one day in the morning, you get up ..

تصور کن یک روز صبح از خواب بیدار میشی.

You find some wild people at your home! You did not invite them; you did not let them to inter; but they have interred!  ..

یه عده آدم وحشی رو توی خونه ات میبینی. شما اونه رو دعوت نکردین، شما بهشون اجازه ورود به خونه رو ندادید؛ اما اونها وارد خونه شدن!

What would you do?

تو چکار خواهی کرد؟

Imagine that when you ask them to leave your home, they say: It is not your home any more, it is ours!

تصور کن وقتی ازشون میخوای خونه تون رو ترک کنن اونها میگن اینجا دیگه خونه ی شما نیست! خونه ی ماست!

What would you do?

تو چه کار خواهی کرد؟

Imagine that you try more to eject them. But they have guns, they bind your hands and throw you out, they kill your little son, they hit your daughter, they capture your oldest son, they rob your wife ..

شما بیشتر تلاش میکنید تا بیرونشون کنید، اما اونها اسلحه دارند، دستان تو رو می‌بندند و تو رو بیرون می‌اندازند، پسر کوچکت رو می‌کشند، دخترت رو کتک می‌زنند، پسر بزرگت رو دستگیر می‌کنند و همسرت رو می‌دزدند...

What would you do?

تو چه کار خواهی کرد؟


Imagine that one day some cruel people occupy your home, your land ..

تصور کن یک روز آدم‌های ظالم خانه‌ی شما، سرزمین شما رو اشغال کنند!

Imagine that they kill your little son, pick the limbs of your children to graft for their friends!

تصور کن پسر کوچکت رو بکشند و اعضای بدن بچه‌هات رو بردارند تا به بدن دوستان خودشون پیوند بزنند!

What would you do?

تو چه کار خواهی کرد؟

May be you think that it has never occurred, then why should I imagine such a tragedy?

شاید تو فکر کنی که این اتفاقات هرگز نیفتاده چرا باید چنین فاجعه‌ای رو تصور کنم؟

I tell you,

من بهت میگم،

It has been occurring during the last 60 years, in Palestine! They named the occupied land “Israel” while it had had another name: Palestine.

60 ساله که این اتفاق داره در فلسطین می‌افته! اون‌ها اسم سرزمین اشغال شده رو گذاشتند اسرائیل درحالیکه اسم دیگری داشته: فلسطین.

If you did not know, do a search about it. Ask yourself “why?

اگر نمیدونستی، در موردش تحقیق کن و از خودت بپرس: چرا؟

When you find the fact, declare your opinion.

وقتی واقعیت رو فهمیدی نظرت رو اعلام کن.

If you are sad for Palestinians, tell them. Condole with them.

اگر برای فلسطسنی‌ها ناراحتی بهشون بگو. باهاشون همدردی کن.

All years, at the last Friday in Ramadan (Quds day), millions people have a rendezvous to declare their hatred of occupation of Palestine.

هر سال در آخرین جمعه‌ی ماه رمضان، میلیون‌ها نفر در یک میعادگاه، نفرت خودشون رو از اشغال فلسطین اعلام می‌کنند.

Go and declare your human sense, be a solace to innocence Palestinian children.

برو و احساسات انسانی خودت رو اعلام کن، مرحمی باش برای کودکان معصوم فلسطینی.

Maybe this is the only thing that you can do.

شاید این تنها کاریه که از دستت بر میاد.

 

 

حجاب

دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۴۱ ق.ظ

این گفتگو در مورد حجاب رو مطالعه بفرمایید. دوست دارید در این گفتگو شرکت کنید؟ در صورت تمایل، در قسمت نظرات، نظر خودتون رو به همراه شماره ی سطر بنویسید.


1-          چرا زن‌‌ها باید حجاب داشته باشن ولی مرد‌ها نباید؟

2-          این‌طوری نیست که مردها حجاب نداشته باشن. حجاب مرد و زن با هم فرق داره. مرد‌ها هم باید در پوشش حدودی رو رعایت کنن.

3-          حدودی که مرد‌ها باید رعایت کنن کجا حجاب زن‌‌ها کجا! چی می‌شد اگر زن‌‌ها هم می‌تونستن مثل مرد‌ها بدون روسری باشن؟  به نظر من این عادلانه نیست!

4-          قرآن وقتی حجاب رو برای خانم‌‌ها مطرح می‌کنه بعدش می‌گه این، برای خودشون بهتره.

5-          مگه حجاب توی قرآن مطرح شده؟

6-          بله. دو جا خیلی واضح گفته. یکی آیه 31 سوره نور و یکی هم آیه 59 سوره احزاب.

7-          خوب حالا کجاش بهتره؟ لابد تو هم مثل بقیه می‌خوای بگی چون زن خیلی با ارزشه باید پوشیده بشه مثل جواهری که صاحبش اونو می‌ذاره توی گاوصندوق.

8-          هه هه. لابد تو هم می‌خوای بگی دلت نمی‌خواد توی گاوصندوق باشی دوست داری آزاد باشی.

9-          کی دوست نداره آزاد باشه؟ خود تو آزادی رو دوست نداری؟

بقیه ی گفتگو را در قسمت ادامه مطلب مطالعه فرمایید.

به نام خدا

فرض کنیم دستگاهی داریم که خیلی پیشرفته و پیچیده است، خیلی حساس هست و استفاده از اون، برامون خیلی حیاتیه و در نتیجه خیلی مهمه که درست کار کنه و خراب نشه..

Suppose that we have a complicated machine, so sensitive that is absolutely vital to use. Then, it is very important to work properly.

 مثلا فرض کنیم این دستگاه به قلب وصل میشه و بد کار کردن یا خراب شدنش موجب مرگ می‌شه. سوالی که به طور طبیعی برای انسان مطرح میشه اینه که چطوری میشه طرز استفاده از این وسیله رو فهمید؟ با توجه به این‌که دستگاه، خیلی حساس و پیچیده است، عاقلانه نیست که به شیوه‌ی آزمون و خطا پیش بریم. پس راه عاقلانه چیه؟

For example, it should be connected to your heart therefore, its breakdown will cause death. The common question arise is how you can discover its mechanism to use it correctly. Of course, the trial and error method is not advisable. What is the best way?

وقتی یک دستگاه جدید می‌خریم و اون رو از داخل جعبه بیرون می‌آریم، اولین چیزی که بجز خود دستگاه دنبالش می‌گردیم، کتابچه‌ای هست که طرز استفاده از دستگاه رو توضیح داده. این کتابچه معمولا دردستگاه‌های پیچیده‌تر، قطورتر هست و وجودش، ضروری‌تر.

When you buy a new machine and take it out of its box, at first, you look for a handbook or user guide to know how to use the machine. This handbook is thicker and more necessary for more complicated machines. The more complicated machine, the more necessary and thicker handbook is in need.

گاهی اوقات ممکنه بعضی از کاربران نیاز داشته باشند شخص متخصصی، در مورد خود کتابچه براشون توضیحاتی بده.

Sometimes, users need an expert to explain and interpret the handbook.

پس دستگاهی که خیلی پیچیده، حساس و حیاتی باشه، نیاز به یک کتابچه و یک متخصص داره که به ما یاد بدن چطور باید از دستگاه استفاده کرد.

Therefor each complicated, sensitive and vital machine, needs a user guide and an expert person that teach us how to use it.

 اما سوال دوم اینه که کتابچه و متخصص چقدر قابل اعتماد هستند؟ به چه کتابچه و چه متخصصی میشه اعتماد کرد؟

The second natural question arises, is that “which handbook and which person are trustable?”

تقریبا جواب واضحه نه؟ کتابچه‌ای که داخل جعبه هست قابل اعتماده چون شرکت سازنده، یعنی مرجعی که بیش از همه در مورد دستگاه می‌دونه، داخل جعبه قرارش داده و متخصصی قابل عتماد هست که شرکت معرفیش کرده باشه. و البته اگر هرکس طبق تجربیات خودش در مورد کار با دستگاه چیزی بنویسه یا بگه که با نوشته‌ی کتابچه یا گفته‌ی متخصص در تناقض باشه از او نمی‌پذیریم.

The answer is almost clear, isn’t it? The handbook that exists in the box and someone who is identified by the company- someone who hast the most knowledge about the machine- are trustable. Of course, if someone writes about his experiments with such a machine, contradicting with the handbook or the approval experts’ statement will not be accepted.

واضحه نه؟

Isn’t it clear?

هر انسانی، دو تا دستگاه پیچیده و حساس داره که دانستن طرز استفاده ی اون‌ها خیلی حیاتی و مهمه. یکی جسم و دیگری روح که روح پیچیدگی بیشتری داره و نیازش به کتابچه بیشتر.

Each person has two such complicated and sensitive machine that is very vital to know how to use. His “body” and his “spirit”. The most complicated and sensitive and vital machine in our life.

The spirit is more complicated and the existence of its handbook is more necessary.

چرا وقتی نوبت به مهم‌ترین و حساس‌ترین و پیچیده‌ترین دستگاهمون می‌رسه، به هر کتابچه و هر متخصصی با دیده‌ی اعتماد نگاه می‌کنیم و هرچه که متخصصین مورد تایید شرکت سازنده می‌گن، ازشون اثبات می‌خواهیم؟!

Why we trust each handbook or person about these vital machines, while we reject the real experts (senders from Allah) and the real handbook (holly Quran).

یکی از سوالات جدی که توی ذهن  خیلی‌ها هست اینه که آیا در دنیای تکنولوژی، جایی برای دین وجود داره؟

 

 

The Balance

جمعه, ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۷ ب.ظ

 

چشم حمید به ترازوی قدیمی دو کفه ای افتاد که در گوشه ای از مغازه قرار داشت. با هیجان گفت: از این ترازوها! خیلی وقته اینها دیگه توی هیچ مغازه ای نیست.

Hamid looked at the balance in the corner of the store and said thrilled: wow an ancient balance. There is not such a balance in stores anymore!

شما که ترازوی دیجیتال دارین از ترازوی دو کفه ای چه استفاده ای میکنین؟

You have a digital balance in the store, why you use such a thing still?

-          این، مال مغازه نیست. مال خودمه.

Mohamad said: it doesn’t belong to the store. It’s mine.

تعجب حمید بیشتر شد و پرسید: مال خودت؟! چیکارش میکنی؟

Hamid had been more surprised and asked: what do you do with it?

محمد با آرامش گفت: گذاشتمش جلوی چشمم که هر روز یه چیزی رو بهم یادآوری کنه.

Mohamad said peacefully: I put it in front of my eyes to remind me something every day.

بعد، یک وزنه‌ی یک کیلویی برداشت و به حمید نشون داد.

-           یادت میاد چطوری باهاش اندازه گیری می‌کردیم؟ مثلا اگر میخواستیم یک کیلو برنج داشته باشیم، این وزنه رو توی یک کفه می‌گذاشتیم و برنج رو توی کفه‌ی دیگه میریختیم. بعد، اونقدر به برنج اضافه می‌کردیم که دو تا کفه با هم برابر بشن. این ترازو عقل آدمه. عقل، وسیله‌ی سنجشه. باهاش میشه اندازه گیری کرد. میتونی هر روز بسنجی ببینی چقدر از اونچه که باید باشی فاصله گرفتی. میتونی هر روز از خودت سوال کنی چقدر مبانی فکری تو، از مبنای اصلی فاصله گرفته. بعضی از آدم‌ها مبنای فکریشون اسلام هست؛ مبنای زندگیشون، روش زندگی پیامبر و امامان معصومه. بعضی از آدم‌ها هم مبنای زندگیشون رو مُد قرار می‌دن. مبنای فکریشون رو تفکرات مادی قرار می‌دن.

Then he showed him a weight and said: can you remember how to scale with it? For example if we wanted to have 1 kilogram of rice, we had to put a 1 kilogram weight in one of plates and pour some rice in another until two plates stand across each other. It meant they are equal. This balance is our intellect. Our intellect is the evaluation device. I can evaluate myself with it to find how much I am far from what I should be. I may ask myself how much the distance between my thinking and the true bases is. The basic of thinking of some people is Islam. Their life is upon the prophets’ life. And some people live depend on fashion or material thinking.

حمید، آرام خندید و گفت: من همیشه فکر می‌کردم عقل، برای سنجش کافیه. همیشه فکر می‌کردم عقل، خودش مبناست. چون همیشه شنیده بودم هر چیز رو باید با عقل بسنجی.

Hamid smiled and said: I’ve always thought that the wisdom is enough for scaling and it is the base. Because I had heard that we should scale everything with our wisdom.

-          درست شنیده بودی. اما عقل، وسیله است نه مبنا. پایه و مبنا رو باید انتخاب کنی. هر کس حق داره مبنای خودش رو انتخاب کنه و خوب، هر راهی یک مقصدی داره و اون مقصد، کاملا مشخصه. اگر مبنای اصلی رو درست انتخاب کرده باشی، عقل، میزان انحرافت از راه رو نشون میده و خطاها رو بهت گوشزد می‌کنه. این‌طوری راهت رو اشتباه نمی‌ری. و به مقصدی که انتخاب کردی می‌رسی. به شرط این‌که کارهای خودت رو توجیه نکنی.  

-       You had heard true. But the intellect and wisdom is the device of scaling not the base or weight. You should choose the base. Each person has right to select and choose his way and each way has its own destination, its own clear destination. If you select the true base, your wisdom can show you the measure of your deviance from the selected way. In this way, you will be in the true way and will receive to the selected destination.

The first important letter 4 u

جمعه, ۱۳ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۵ ب.ظ
you can download one of the most important letters in the world here.

دریافت
عنوان: Letter 4 u
حجم: 59 کیلوبایت
توضیحات: The most important letter