Imagine that
you have worked too much all the previous years. At last, you could own your
home ..
تصور کن که سالها کار کردی و با کار و
تلاش زیاد، بالاخره صاحب خونه شدی.
Imagine that
your older son has born when you had had some financial problems, then you
nurtured him hardly. He is 20 and he is a very clever student in one of the
best universities.. Of course you love him ..
تصور کن که پسر
بزگترت در اوج مشکلات مالی شما متولد شد و شما سختیهای زیادی برای بزرگ کردنش
کشیدین. 20 سالشه و دانشجوی باهوش یکی از بهترین دانشگاههاست.. عاشقش
هستی..
Imagine that
when you get back to home after a long and hard work day, your kind wife ruins
your boredom with her smile ..
تصور کن که وقتی بعد
از یک روز سخت و پرکار، به خونه بر میگردی همسر مهربانت با لبخندش خستگیهات رو از
بین میبره.
Imagine that
you have a nice and beautiful lovely daughter, similar to her mother, kind, and
kin. You have too many wishes for her and her happiness. She is a teenager ..
تصور کن که یک دختر خوب و
زیبا و دوست داشتنی داری، مثل مادرش مهربان و تیز. برای خوشبختیش آرزوهای زیادی داری. یک نوجوانه.
Imagine that
your youngest son is 3. You enjoy watching his innocence face that is similar
to angels; you forget all of your problems when you hear his energetic voice ..
تصور کن که پسر کوچکت
3 سالشه. از نگاه کردن به چهرهی معصومش لذت می بری؛ شبیه فرشته هاست. تمام
مشکلاتت رو فراموش میکنی وقتی صدای پر انرژیش رو میشنوی.
Imagine that
one day in the morning, you get up ..
تصور کن یک روز صبح
از خواب بیدار میشی.
You find some
wild people at your home! You did not invite them; you did not let them to
inter; but they have interred! ..
یه عده آدم وحشی رو
توی خونه ات میبینی. شما اونه رو دعوت نکردین، شما بهشون اجازه ورود به خونه رو ندادید؛ اما اونها وارد خونه
شدن!
What would you
do?
تو چکار خواهی کرد؟
Imagine that
when you ask them to leave your home, they say: It is not your home any more,
it is ours!
تصور کن وقتی ازشون
میخوای خونه تون رو ترک کنن اونها میگن اینجا دیگه خونه ی شما نیست! خونه ی ماست!
What would you
do?
تو چه کار خواهی کرد؟
Imagine that
you try more to eject them. But they have guns, they bind your hands and throw
you out, they kill your little son, they hit your daughter, they capture your
oldest son, they rob your wife ..
شما بیشتر تلاش
میکنید تا بیرونشون کنید، اما اونها اسلحه دارند، دستان تو رو میبندند و تو رو
بیرون میاندازند، پسر کوچکت رو میکشند، دخترت رو کتک میزنند، پسر بزرگت رو
دستگیر میکنند و همسرت رو میدزدند...
What would you
do?
تو چه کار خواهی کرد؟
Imagine that
one day some cruel people occupy your home, your land ..
تصور کن یک روز
آدمهای ظالم خانهی شما، سرزمین شما رو اشغال کنند!
Imagine that
they kill your little son, pick the limbs of your children to graft for their
friends!
تصور کن پسر کوچکت رو
بکشند و اعضای بدن بچههات رو بردارند تا به بدن دوستان خودشون پیوند بزنند!
What would you
do?
تو چه کار خواهی کرد؟
May be you
think that it has never occurred, then why should I imagine such a tragedy?
شاید تو فکر کنی که
این اتفاقات هرگز نیفتاده چرا باید چنین فاجعهای رو تصور کنم؟
I tell you,
من بهت میگم،
It has been occurring
during the last 60 years, in Palestine! They named the occupied land “Israel”
while it had had another name: Palestine.
60 ساله که این اتفاق
داره در فلسطین میافته! اونها اسم سرزمین اشغال شده رو گذاشتند اسرائیل درحالیکه
اسم دیگری داشته: فلسطین.
If you did not
know, do a search about it. Ask yourself “why?”
اگر نمیدونستی، در
موردش تحقیق کن و از خودت بپرس: چرا؟
When you find
the fact, declare your opinion.
وقتی واقعیت رو
فهمیدی نظرت رو اعلام کن.
If you are sad
for Palestinians, tell them. Condole with them.
اگر برای فلسطسنیها
ناراحتی بهشون بگو. باهاشون همدردی کن.
All years, at
the last Friday in Ramadan (Quds day), millions people have a rendezvous to declare their
hatred of occupation of Palestine.
هر سال در آخرین جمعهی ماه رمضان، میلیونها نفر در یک میعادگاه، نفرت خودشون رو از اشغال فلسطین اعلام
میکنند.
Go and declare
your human sense, be a solace to innocence Palestinian children.
برو و احساسات انسانی
خودت رو اعلام کن، مرحمی باش برای کودکان معصوم فلسطینی.
Maybe this is
the only thing that you can do.
شاید این تنها کاریه
که از دستت بر میاد.